معانی اشعارزبان وادبیات پیش دانشگاهی
معنای شعرهای زبان و ادبيات فارسي پيش دانشگاهي
درس ۱ نی نامه :
1 – به کلام مولانا هنگامی که سخن می گوید و از جدایی ها و دوری ها شکوه می کند گوش کن.
2-از وقتی که مرا از اصل و اساس خود دور کرده اند همه ی آفریدگان با من هم ناله شـــده اند و نالیده اند.
3 – برای بیان درد اشتیاق خود شنونده ای می خواهم که درد دوری از حق را درک کرده باشد و دلش از این جدایی سوخته باشد.
4- هر کسی که از اصل و اساس خود دور شده باشد سرانجام به اصل خود برمی گردد.
5 – من ناله ی عشق به حق را برای همه سر داده ام و در این راه با آنها که سیرشان به ســوی خدا کند است و کسانی که از سیر به سوی حق شادمان هستند همراه شده ام.
6 – هرکس در حد فهم خود با من یار و همراه شد اما حقیقت وضع و حال مرا درک نکرد.
7 – رازهایم در ناله هایم پنهان است اما چشم و گوش ظاهــــــــــری نمی تواند راز این ناله ها را دریابد.
8 – همان گونه که جسم و روح از هم پنهان نیستند و از هم آگاهی دارند اما به هیـــــــــچ چشمی توانایی دیدن روح و جان داده نشده است.
9 – صدای ناله ی نی چون آتش است باد نیست. الهی هرکه این ناله ی عاشـــــــــــقانه را ندارد وعاشق نیست نابود شود.
10 – چیزی که نی را به ناله وامی دارد و در می جوشش به وجود می آورد عشـــــــــــق است.
11 – نی همدم هر عاشق دوری کشیده ای است و نغمه هایش راز عاشق را فاش می کند و پرده را از مقابل جویای معرفت برمی دارد تا حقیقت را ببیند.
12 – نی هم زهر و هم پادزهر است یعنی بسته به ظرفیت افراد می تواند درمان بخش یا دردآور باشد.
13 – نی داستان راه خونین عشق را می گوید و داستان پر از رنج عاشقانی چون مجنون را بیان می کند.
14 – هیچ کس جز عاشق و عارف نمی تواند حقیقت و رمز و راز عشق را دریابد همان گونه که فقط گوش وسیله ی مناسبی برای فهم سخنان زبان است.
15 – ما عاشقان عمری را در غم و اندوه به سر می بریم و روز ها را با سوز دل به پایــــــــــان می رسانیم.
16 – روز ها اگر گذشتند بگو بگذرند باکی نداریم ای معشوقی که هیچ کس مثل تو پاک نیــــست تو بمان.
17 – فقط ماهی دریای حق (عاشق – عارف ) از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت ســـــــیر نمی شود و هر کس عاشق نباشد از عشق ملول و خسته می گردد.
18 – کسی که عاشق و عارف نباشد از حال و وضع عارف به خدا رسیده بی خبر است. پس باید کم تر سخن گفت. وسخن راپایان داد.
درس ۲ مناجات:
1 – خدایا تو را یاد می کنم زیرا تو پاک و منزه و پروردگاری و جز در راهی که تو راهنماییم کنی نمی روم.
2 – فقط پیشگاه تو را جستجو می کنم و تنها به دنبال فضل و بخشش تو هستم(به سبب لطف تو در تلاشم) و فقط تو را به یگانگی می ستایم زیرا شایسته اش هستی.
3 - تو دانا و بزرگ و بخشنده و مهربانی. تو مظهر فضل و دانش و شایسته ی ستایش هستی.
4 – تو را نمی توان توصیف کرد چون در فهم بشر جای نمی گیری . کسی را نمی توان شبیه تو دانست زیرا در توهم انسان نیز نمی گنجی.
5 – سراسر وجود تو عزت و شکوه و دانش و اطمینان و روشنایی و شادی و بخشش و پاداش است.
6– تو ازهمه ی امور پنهان آگاهی داری و همه ی عیب و نقص های ما را می پوشانی و همه ی کم و زیاد شدن ها به دست توست .
7 – تمام وجود سنایی تو را به یگانگی می ستاید امید است که برای سنایی از آتش جهنم رهایی باشد.
درس ۳ کاوه ی دادخواه :
1 – وقتی که جمشید نسبت به خداوند غرور ورزید شکست خورد و روزگارش تغییر کرد.
2 – آن گوینده ی هوشمند چه سخن جالبی گفت : حتی اگر شاه شدی بیشتر در عـــبادت و اطاعت خدا تلاش کن.
3 – هر کس نسبت به خداونـــــد کفران و ناسپاسی کند از هر طرف بیم و ترس به وجـــودش راه می یابد.
4 – روزگار جمشید سخت و بد شد و لطف مخصوص خداوند نسبت به او کم شد.
5 – رسم دانایان از میان رفت و دارندگان تفکرات باطل به شهرت رسیدند.
6 – هنر بی ارزش و جادوگری ارزشمند گردید. راستی و درستی پنهان شد وستم و آســــــــــــیب آشکار گردید.
7 – ستمگران در ارتکاب کارهای بد تسلط و قدرت یافتند و از خوبی جز به شکل پنهانی سخـــنی گفته نمی شد.
8 – ضحاک جز بدآموزی و کشتار و غارتگری و سوزاندن اموال مردم کاری انجام نمی داد.
9 – در همان زمان ناگهان از درگاه پادشاه ( ضحاک ) خروش مرد عدالت طلب ( کاوه ) بلند شد.
10 – شخص ستم دیده ( کاوه ) را به نزد ضحاک فراخواندند و او را در کنار اشخاص مشــــهور نشاندند.
11 – ضحاک با ناراحتی و خشم به کاوه گفت : بگو که چه کسی به تو ستم کرده است؟
12 – کاوه فریاد کشید و در حالی که با دست به سر خود می زد گفت: ای شاه خود تو به من ستم کردی. من کاوه ی عدالت طلب هستم.
13 – مرد آهنگر بی ضرری هستم که از جانب شاه هر لحظه بر سر من ظلم و ستمی می آید.
14 – تو چه شاه باشی و چه اژدها پیکر در این مورد باید قضاوت کنی.
15 – اگر همه ی جهان محدوده ی حکومت توست چرا ما باید این اندازه رنج و سختی را تحمل کنیم.
16 - تو باید در این اقدام ظالمانه به من حساب پس بدهی تا مردم جهان شگفت زده شوند.
17 – شاید با حساب پس دادن تو مشخص شود که چگونه باز هم نوبت کشته شدن به فرزند من رسید.
18 – مگر در هرجا باید مغز سر فرزندان مرا به ماران تو خوراند؟!
19 – وقتی که کاوه همه ی استشهادنامه ی ضحاک را فوراً در نزد بزرگان آن کشور خواند،
20 – فریاد کشید که ای حمایت کنندگان ضحاک شیطان صفت که ترس از خدای جهان را رها کردید،
21 – همه ی شما با این کارها به سوی جهنم در حرکتید و به سخنان ضحاک علاقه مند شده اید.
22 – من این استشهاد نامه را گواهی نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم.
23 – فریاد کشید و در حالی که از خشم می لرزید، از جا بلند شد و استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.
24 – کاوه در حالی که فرزند عزیزش با او بود از ایوان فریادکنان خارج شد و به خیابان رفت.
25 – وقتی که کاوه از نزد شاه بیرون آمد ، مردم بازار دور او جمع شدند.
26 – فریاد می کشید و عدالت خواهی می کرد و همه ی مردم را به عدالت خــــــــواهی دعوت می کرد.
27 – از همان چرمی که آهنگرها به وقت ضربه زدن با پتک، روی پایشان را با آن می پوشانند،
28 – کاوه همان را بر روی نیزه آویخت و در همان زمان سروصدای مردم بلند شد.
29 – کاوه در حالی که نیزه( پرچم ) در دستش بود فریادکنان می رفت و می گفت ای ناموران خداپرست!
30 – کسی که آرزوی پیوستن به فریدون را دارد، باید از اطاعت ضحاک خودداری کند.
31 – برخیزید و قیام کنید زیرا این شاه شیطان صفت است و قلباً دشمن خداست.
32 – با آن چرم کم ارزش ناشایست ، دوست و دشمن از هم شناخته شدند.
33 – مرد پهلوان ،کاوه، پیشاپیش مردم می رفت و سپاهی نه چندان کوچک اطراف او جمع شدند.
34 – او می دانست که فریدون کجاست بنابراین مستقیماً به طرف فریدون حرکت کرد.
35 – بر روی بام ها و در و دیوار شهر تعدادی از مردم که چیزی از جنگ می دانستند ، مستقر بودند.
36 – از روی دیوارها خشت( آجر / نیزه ی کوچک ) و از روی بام ها سنگ و در خیابان شمشیر و تیر خدنگ،
37 – مثل باران که از ابر سیاه ببارد،می بارید و کسی جای امنی برای ماندن نداشت.
38 – جوانان شهر نیز مثل پیرانی که جنگ آزموده بودند،
39 – به سوی لشکر فریدون رفتند و از نیرنگ و فریب ضحاک خارج شدند.
درس ۴ دريای كرانه ناپديد
1- عشق او دوباره مرا به بند كشيد و گرفتار كرد و تلأش فراوان من (براي رهايي از عشـــق ) سودمند نشد.
2- عشق مانند دريايي بي كران است اي انسان عاقل با عقل حسابگر در اين دريای عشــــــــق نمي توان شنا كرد و به ساحل رسيد.
3- اكر مي خواهي در عشق به نهايت برسي، بسياري از امور ناپسند را بايد به ناچار بپسندی.
4- بايد زشتي را ببيني و آن را زيبا به حساب آوري و تلخي ها را به شيريني تحمل كني و شيرين بينگاري.
5-من در عشق سركشي كردم و نمي دانستم كه هرچه بيشتر سركشي كنم كمند عشق در گردنم محكم تر مي شود و عاشق تر مي شوم.
درس ۵ مناظره ى خسرو با فرهاد :
1- اولين بار خسرو به فرهاد گفت ساكن كجا هستي؟ جواب داد از ساكنان سرزمين عشق هستم.
2- خسرو گفت: شغل مردم آن سرزمين چيست؟ گفت غم مي خرند و در مقابل جان مي دهند. (غم عشق را به جان مي خرند.)
3- خسرو گفت: جان فروشي كار مؤدّبانه اي نيست. فرهاد : اين چنين كاري از عاشقان عجيب نيست.
4- خسرو: آيا قلباً عاشق شيرين شده اي؟ فرهاد : تو از دل حرف مي زني ولي من با تمام جانم عاشق او هستم.
5- خسرو : عشق شيرين براي تو چگونه است؟ فرهاد : از جان عزيزم ارزشمندتر است.
6- خسرو : آيا او را كه چون مهتاب زيباست هر شب مي بيني؟ فرهاد : اگر بخوابم در رؤيــا مي بينمش اما دور از او خواب و آرام ندارم.
7- خسرو : عشق او را كي رها مي كني؟ فرهاد : وقتي كه مرده باشم.
8- خسرو : اگر خرامان (با ناز) در خانه ی شيرين بروی چه مي كني؟ فرهاد : سرم را زير پايش مي گذارم.
9- خسرو:اگر چشم تو را زخمي كند جه مي كني؟ فرهاد:چشم ديگرم را نيز زير پايش مي گذارم.
10- خسرو : اگر كسي شيرين را تصاحب كند چه مي كني؟فرهاد: اگر چون سنگ نيز سخت باشد، با آهن(تيشه ی آهني) او را درهم خواهم كوفت.
11- خسرو : اگر راهي به وصال شيرين پيدا نكني چه مي كني؟ فرهاد : ديدن او كه چون ماه زيباست از دور نيز شايسته است.
12- خسرو : دوري از ماه شايسته نيست. فرهاد : عاشق ديوانه اگر از ماه دور باشد بهتر است.
13- خسرو :اگر شيرين همه ی دارايي تو را تقاضا كند چه مي كني؟ فرهاد : با ناله و زاري از خدا مي خواهم كه شيرين چنين تقاضايي كند.
14- خسرو : اگر شيرين با هديه گرفتن سر تو راضي شود چه مي كني؟ فرهاد : فوراً سر و جانم را فدايش مي كنم.
15- خسرو:عشق ودوستي شيرين را رها كن. فرهاد:چنين كاري از عاشقان و دوستان برنمي آيد.
16- خسرو : با رها كردن عشق آرامش پيدا كن اين كار (عشق تو) كاري نسنجيده است. فرهاد :آرامش و آسايش بر من حرام است.
17-خسرو : برو و در اين درد عشق شكيبايي پيشه كن. فرهاد : بدون جان( معشوق ) چگونه مي توانم شكيبايي كنم؟ ( نمي توانم بدون معشوق شكيبا باشم. )
18-خسرو : هيچ كس در نتيجه ي صبر و شكيبايي شرمنده نمي شود. فرهاد : دل مي تواند شكيبا باشد حال آن كه من دل خود را از دست داده ام.
19-خسرو : به خاطر اين عشق حال و وضعت بسيار خراب و نامناسب است.فرهاد : هيچ كاري از عاشقي بهتر نيست.
20-خسرو : تو بيهوده جانت را به خطر نينداز .بسياري از افراد خواهان شيرين هستند. فرهاد : جان و دل بدون دوست ( شيرين ) دشمن من هستند.
21-خسرو : عشق شيرين را از دلت دور كن. فرهاد : در آن صورت بدون شيرين كه چون جان برايم عزيز است نمي توانم زندگي كنم.
22- خسرو : شيرين متعلق به من شد.(همسرم شد.) ديگر از او ياد مكن. فرهاد : من بيچاره نمي توانم از او ياد نكنم. ( از او ياد مي كنم. )
23- خسرو : اگر من به شيرين نگاهي كنم تو چه مي كني؟فرهاد : با آه سوزناكي دنيا را به آتش مي كشم. ( نفرينت مي كنم. )
24-وقتي كه خسرو در پاسخ دادنهاي محكم فرهاد ناتوان شد بيشتر پرسيدن را به صلاح خود ندانست.
25- به دوستان خود گفت از بين تمام انسان ها كسي را به اين حاضر جوابي و بديهه گويي نديدم.
درس ۶ اكسير عشق :
1- از در وارد شدي و من بي اختيار شدم انگار با آ مدن تو كاملاً اختيارم را از دست داده ام و به جهان ديگري رفته ام.
2- منتطر بودم تا اين كه چه كسي از معشوق خبري برايم مي أورد، ناگاه خود معشوق وارد شد و من بيهوش شدم.
3- با خود گفتم معشوق راببينم شايد درد آرزومندي ام آرام شود اما با ديدن او اشتياقم بيشتر شد.
4- من مثل شبنم درمقابل آفتاب وجودمعشوق افتاده بودم عشقش به جانم تابيد ومن والامقام شدم.
5- گرچه گاهي با پا ومدتي با سر(با اشتياق فراوان) به سوي معشوق رفتم، رفتن به نزد معشوق برايم ممكن نشد.
6- براي اين كه راه رفتن او را خوب تماشا كنم و سخن گفتنش را خوب بشنوم همه ی وجود من گوش و جشم شد. ( درديدن و شنيدن بسيار دقيق شدم.)
7- من كه اولين بار با ديدن او بينا و بصير شدم نمي توانم نگاهش نكنم.
8- اي معشوق! اگر دور از تو يك روز و يك لحطه آسوده و آرام زندگي كرده باشم، نسبت به تو وفادار نبودم.
9- معشوق توجهي به صيد من نداشت من خودم اسير نگاه همچون كمند او شدم.
10- به من مي گويند اي سعدی! چه كسي چهره ی سرخ تو را زرد كرد.(تو را ضعيف و ناتوان و عاشق كرد.)عشق همچون كيميا با وجود
بي ارزش غيرعاشق من درآميخت ومن به كمال رسيدم.
درس ۷ بهار عمر:
ـ ای کسی که لاله زار عمر از پرتو فروغ رخسار تو شاد و خرم می شود، برگرد که بدون چهرهی زیبای تو شادابی و طراوت زندگی ما رفته است .
( فروغ رخ استعاره دارد : چهره مانند آفتاب نور دارد ، عمر مانند لالهزار است ، رو مانند گل است و عمر مانند بهار است عمر به درخت یا بوته ای تشبیه شده )
۲ ـ اگر از چشم ما اشک مانند باران می چکد رواست ، زیرا که درغم تو روزگار عمرما مانند برق گذشت واز آن چیزی ندیدیم . ( سرشک مانند باران و روزگار عمر مانند برق است )
۳ ـ این یک دو دقیقه که ممکن است؛ وعده دیدار را به جای آور، کارما را دریاب وبه کارما رسیدگی کن زیرا پایان زندگی معلوم نیست کارما : کاری که ما داریم ، ضرورتی که پیش آمده است .
۴ ـ تا کی می خواهی می صبحگاهی بخوری و به خواب شیرین بامدادی بروی ؟آگاه باش که اختیار عمر از ما گذشت ودیگر اختیاری نمانده است اختیار عمر گذشت:اختیار زندگی از دست ما در رفته .مفهوم :( از خواب غفلت بیدار شو و خوشی های زودگذر زندگی را رها کن )
۵ ـ دیروزدرحال گذشتن بود، وبه ما نظری نکرد ، بیچاره دل ما هیچ سودی از گذشت عمر وگذرگاه های زندگی ندید. درگذار بود :درحال گذشتن بود// گذار عمر :گذشتن عمر ، گذرگاه عمر ./// .
۶ ـ درهر طرف کمین گاه وسنگری از خیل حوادث هست از آن جهت است که سوار عمر عنان گسسته می دواند.
عنان گسسته دواندن : عنان اسب را رها کردن تا اسب با سرعت تمام حرکت کند.
سوار عمر: آن کسی که بر عمر سوار شده واختیار آن را از دست داده ولیکن خوش می گذراند.مانند قمار بازان وباده خواران // خیل حوادث: اضافه تشبیهی حوادث به سبب زیادی بهد رمه وگله اسبان همانند شده است . ( خیل به معنی گروه اسبان و سپاه با کلمه های عنان و سوار تناسب دارد )
۷ ـ من بدون عمر زنده ام و این شگفت و عجیب نیست ؛ زیرا کسی روز جدایی از معشوق را عمر حساب نمی کند .( در بی عمر زندهام پارادوکس ، مصراع دوم استفهام انکاری )
۸ ـ ای حافظ سخن ( شعر ) بگو زیرا در این دنیا سخن ( شعر ) است که از قلم تو به عنوان یادگار عمروزندگی می ماند .
( صفحهی جهان تشبیه یا استعارهی مکنیه ، نقش استعاره از سخن ، قلم مجازا نوشتن یا توانایی نوشتن )(توحید فروغی با استفاده از شرح حافظ از دکتر بهروز ثروتیان )
درس ۸ مجنون و عیب جو :
1- روزی شخص عیب جویی به مجنون گفت: معشوقی زیباتر از لیلی پیدا کن.
2- زیرا اگرچه لیلی در نظر تو مثل حوری بهشت زیباست هر جزئی از زیبایی اش نقصی دارد.
3-مجنون از سخن عیب جو خشمگین شد ولی در میان همان خشم و ناراحتی خندید وگفت:
4- اگر لیلی را از چشم مجنون ببینی ( با دیدگاه عاشقانه به لیلی بنگری.) جز خوبی و زیبایی در او نمی بینی.
5- تو که ظاهربین هستی و فقط به ظاهر زلف و چهره ی لیلی نگاه می کنی کیفیت زیبایی او را درک نخواهی کرد.
6- تو قد لیلی را می بینی در حالی که مجنون تجلی با ناز رفتنش را تماشا می کند. تو به چشم لیلی نگاه می کنی اما مجنون نگاه چشمک زن او را می نگرد.
7- تو موی لیلی را می بینی ولی مجنون پیچ و تاب زیبای گیسویش را تماشا می کند. تو به ابرویش نگاه می کنی اما مجنون اشارات و رمزهایی را که لیلی به ابرو می نماید تماشا می کند.
8- دل مجنون از خنده های شیرین لیلی خون شده است اما تو به ظاهر لب و دندانش نگاه می کنی که چه شکلی است؟
9- کسی که تو او را لیلی نامیده ای همان لیلی نیست که آرامش و قرار را از دل من ربوده است.
درس ۹ سپیده ی آشنا :
درس ۱۰ قلب مادر :
1- معشوقه به عاشق پیغام داد که مادر تو با من جنگ و دعوا می کند.
2-هر جا، همین که از دور مرا می بیند اخم و بد اخلاقی می کند و چین به ابرو می اندازد.
3- با نگاه خشم آلود خود به دل نازک من تیر می زند.
4- همان گونه که سنگ را از دهانه ی قلاب سنگ پرت می کنند مرا از در خانه دور می کند.
5- تا زمانی که مادر بی رحم تو زنده است شیرینی های زندگی به کام من و تو تلخ است.
6- تا دل مادرت را به خون نکشی من با تو صمیمی و یکدل نمی شوم.
7- اگر می خواهی به وصال من برسی باید همین لحظه بدون ترس و توقف،
8- روی و سینه ی تنگ او را پاره کنی و دلش را از سینه ی تنگش بیرون بیاوری.
9-آن دل را در حالی که هنوز گرم و به خون آغشته است نزد من آوری تا از دل همچون آینه ی من زنگار دشمنی و کدورت را پاک کند.
10- عاشق نادان بی فرهنگ عاشق نه بلکه آن شخص بدکار و گناهکار و ننگین،
11- احترام به مادر را فراموش کرد و در حالی که از نوشیدن شراب مست و از کشیدن حشیش دیوانه بود،
12-رفت و مادر خود را بر روی زمین انداخت سینه اش را پاره کرد و دلش را بیرون کشید و به دست گرفت.
13- در حالی که قلب مادر مثل نارنج در دستش بود به سمت خانه ی معشوق حرکت کرد.
14-اتفاقاً دم در به زمین خورد و آرنج دستش کمی زخمی شد.
15- آن دل گرمی که هنوز جان داشت و می تپید از دست آن جوان بی فرهنگ به زمین افتاد.
16- جوان وقتی که دوباره برخاست وقصد برداشتن دل را کرد،
17- شنید که از آن دل به خون آغشته این صدا آهسته به گوش می رسد:
18-آه دست پسرم خراشیده شد. وای پای پسرم به سنگ خورد.
درس ۱۱ کیش مهر :
1- بارها گفته ام و باز می گویم که آیین من مهر و محبت نسبت به معشوق است.
2- در آیین عشق و محبت مستی عارفانه ستوده است وغیر عاشقان از این گروه خارج اند.
3- عاشقان واقعی توجهی به شادی و آسایش و خوردن و خوابیدن ندارند.
4- در کوی عاشقان بین دل و کامیابی های دنیایی مانع ایجاد کرده اند.(عاشقان باید به کامیابی های دنیایی بی توجه باشند تا به معشوق برسند.)
5- چه عاشقانی که همچون فرهاد در کوه ها مرده اند و چه عارفانی که چون حلاج به دار آویخته شده اند.
6- جهان جز دلی عاشق و محبت نسبت به معشوق هیچ چیز به جز خیالات و غرور ابلهانه ندارد.
7- اما جوانمردان و پارسایان عاشق هیچ گاه به مادیات توجهی نمی کنند.
8- عارفان و عاشقان بزرگ که آزاده هستند وابستگی های مادی را از خود دور می کنند.
9- چه گل های رنگارنگی که کنار جویبارها شکفته شده اند و پرپر گشته اند و رفته اند.
10- در فصل بهار که آسمان در گلزار با بارش باران گویی بر عروس شاباش می ریزد،
11- سبزه در دشت و صحرا می روید و گل سرخ در گلزارها می شکفد،
12- و بوته ی گل سرخ کنار جویبار در آب همچون آینه چهره اش را می آراید،
13- شاخه ی گل سرخ در آغوش گل نیلوفر می رود و گل های انار با ناز فراوان می رقصند،
14- باد بامدادی (نسیم سحر) سبب شکفتن غنچه می شود و بلبل آوازهای دل نشین می خواند،
15-به یاد ابروی خمیده و کمانی زیبارویان در مجلس عاشقان و عارفان سرمست شراب عشق الهی را بنوش. از بیت دهم تا پایان بیت پانزدهم موقوف المعانی هستند.
16- با نوشیدن شراب عشق و معرفت مشکلات و رازهای جهان را حل کن(بگشا) زیرا شراب عشق مشکلات را آسان می کند. شود آسان زعشق کاری چند - که بود نزد عقل بس دشوار
1۷- از دنیا فریب مخور و آگاه باش که در کنار زیبایی های ظاهریش سختی ها و مشکلات و بلاهای بسیار نهفته است.
۱۸- یوسته شراب عشق الهی را در مجلس عاشقان و عارفان سرمست بنوش و از این مستی گرم و پر نشاط باش.بگذار غیر عاشقان بر تو خرده بگیرند.( توجهی به نظر آنان نکن).
سرود عشق
از امام خمینی (ره )
۱ ـ بهار ( انقلاب ، دوران خوشی و شادابی و سرزندگی و آزادی ) فرارسید و گلستان ( کشور ایران ، دنیا ) روشن شد و به خوشی و شادابی و آزادی رسید و چمنزار ( ایران ) به خاطر حضور یار ( خدا ) شاداب شد . ( لاله می تواند نماد شادابی و خوشحالی باشد ) عبارات داخل کمانک استعاره اند از کلمات قبل .
۲ ـ عشق مانند سرودی از زبان پرندگان چمنزار ( آزادی خواهان و مردم ایران ) به گوش می رسد و زیبایی چهرهی یار ( خدا )و یاد او در چهرهی مردم نمایان است ( مردم عشق خدا دارند و در چهرهشان دیده میشود )
۳ ـ به ساقی عاشق زیبا ( واسطهی فیض الهی ) خبر رسید که همه جای دشت ( ایران ) مانند چهرهی مستان پر از شادی شد .
۴ ـ به غنچه ( آن که از دید مردم پنهان است ) بگو که خود را نشان بدهد ؛ زیرا که پرندهی دل من به خاطر دوری و جدایی از چهرهات آشفته شده است . ( غنچه استعاره دارد و مرغ دل تشبیه و پرده افکندن کنایه )
۵ ـ من به خاطر اوضاعی که دل به خاطر عشق دارد ، رنج زیادی دیدهام که قابل پرسش نیست و به خاطر عشق معشوق ، اشکم مانند باران فرو میریزد .( معنی وتوضیحات این درس از محمد حسین برجی است .)
درس ۱۲ رباعی و دوبیتی دیروز :
1- هر سبزه ای که در کنار جویباری روییده است شبیه مویی است که در کنار لب انسان خوب و خوش اخلاقی روییده باشد.
2- مواظب باش که به قصد خواری و حقارت بر سر سبزه پا نگذاری زیرا آن سبزه از خاک مزار انسان زیبارویی روییده است.
1- آرزو می کنم که دل اشخاص بی وفا پر از غم و اندوه آزار دهنده ی دنیا شود. خدایا هر کس که وفادار نیست بمیرد. ( غم : اندوه دنیاست و منفی است.)
2- دیدی که هیچ کس جز غم عشق یادی از من نکرد. هزار آفرین بر غم عشق باد. ( غم : غم عشق است و مثبت است.)
1-كاري نكن كه برايت مشكل ايجاد شود و دنياي به اين گستردگي براي تو تنگ شود . ( زندگيت سخت شود. )
2- در فرداي قيامت كه فرشتگان نامه ي اعمال انسانها را مي خوانند، تو از خوانده شدن نامه ات ننگ داشته باشي.
رباعي و دوبيتي امروز :
1-هنگام سحر بر شاخه ي درختي در باغ پرنده ي آوازخواني چه زيبا مي گفت:
2-هرچه كه در دل داري بگو چه سرودي باشد چه ناله و آه و زاري اي.
***
1-اي دل من بيا پرواز كنيم و از اينجا برويم و راه هدفي ديگر را در پيش بگيريم.
2- بيا تا خدا را كه گم كرده ي قديمي ماست از شهيد سراغ بگيريم.
***
1-اي شهيد پيش از تو هيچ كس مانند تو راه پاك باختن را در پيش نگرفت و با زخم گلوله،نشانه ي سرافرازي را دريافت نكرد.
2-اي دلاور قبل از اين هيچ كس مانند تو اين گونه عجيب آبرو و اعتبار مرگ را از بين نبرده است.( تو از مرگ نترسيدي.)
درس ۱۵ پرورده گویی :
1-اگر مثل کوه گوشه نشینی کنی , بسیار شکوهمند و والا خواهی شد.
2-ای انسان نادان سکوت کن زیرا در فردای قیامت بی زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد.
3-اشخاص دانا و رازدان مثل صدف فقط برای گفتن حرفهای ارزشمند دهان می گشایند.
4-انسان پرحرف نصیحت ناپذیر است و نصیحت فقط در انسانهای ساکت اثر می کند.
5-وقتی که می خواهی پشت سر هم حرف بزنی, حتماً نمی خواهی سخن دیگری را گوش کنی.
6-نباید نسنجیده سخن گفت همان طور که اندازه نگرفته نباید پارچه را برید.
7-اشخاصی که در خوب و بد آن چه که می خواهند بگویند درنگ می کنند و می اندیشند, از بیهوده گویان حاضرجواب بهترند.
8-سخن گفتن برای انسان یکی از نشانه های کمال است. تو خودت را با گفتن سخنان نامناسب ناقص مکن. ( بیت به خاصیت دوگانه ی سخن اشاره دارد.)
9-شخص کم حرف را هیچ وقت شرمنده نمی بینی . کمی مشک بهتر از مقدار زیادی گل است.
10-از شخص نادانی که به اندازه ی ده نفر سخن می گوید بپرهیز.مثل دانایان یک سخن بگو و حساب شده حرف بزن.
11-سخنان بسیاری گفتی و همه اش اشتباه است. اگر دانا هستی یک سخن بگو و درست بگو.
12-انسان نباید چیزی را پنهانی بگوید که اگر آشکار شد شرمنده شود.
13-کنار دیوار زیاد پشت سرگویی نکن. شاید پشت دیوار کسی برای شنیدن باشد.
14-راز در درون دل تو زندانی است. مواظب باش تا در دلت را باز نبیند.
15-انسان دانا به این دلیل ساکت است که می بیند شمع به دلیل زبان آوری سوخته است.
درس ۱۷ مست و هشیار :
1-مامور اجرای احکام دینی مستی را در راه دید و یقه اش را گرفت. مست گفت: ای دوست عزیز این که گرفته ای پیراهن است نه افسار.
2-گفت: تو مست هستی و به همین سبب نامتعادل راه می روی. مست پاسخ داد تقصیر راه رفتن من نیـست, راه ناهموار است.( اجتماع نابسامان است.)
3-گفت باید تو را تا خانه ی قاضی ببرم. مست گفت برو صبح بیا زیرا نیمه شب قاضی خوابیده است.
4- گفت خانه ی فرمانروا نزدیک است . به آنجا برویم. گفت از کجا معلوم است که فرمانروا در میخانه نباشد.
5-گفت در مسجد بخواب تا به نگهبان خبر دهم. مست گفت مسجد محل خوابیدن شخص بدکار نیست.
6-گفت مخفیانه پولی به من بده و خود را نجات بده. مست گفت کار دین با رشوه دادن درست نمی شود.
7-گفت به عنوان جریمه لباست را از تو می گیرم.گفت لباسم پوسیده است و جز تار و پود سستی از آن نمانده است.
8-گفت هشیاروآگاه نیستی که کلاه از سرت افتاده است.گفت باید انسان عاقل باشد بی کلاهی ننگ نیست. (عقل باید در سر باشد نه کلاه بر سر. )
9-گفت زیاد شراب نوشیده ای بدان سبب است که این گونه مست شده ای. مست گفت ای شخص بیهوده گو کم یا زیاد خوردن شراب مهم نیست. ( مهم نفی نفس شراب خواری است. )
10-گفت شخص هشیار باید مست را هشتاد تازیانه بزند. مست گفت اگر می توانی هشیاری بیار زیرا کسی در این شهر هشیار و آگاه
درس ۱۸ گویی بط سفید جامه......:
1- قمری خاکستری رنگ شروع به آواز خواندن کرد وسیاهی گوش کبک به شکلی است که گویی در سوراخ گوش خود مشک ریخته است.
2- بلبل ها و قمری های دوست داشتنی شاد و آواز خوان هستند.سیاهی درون لاله مثل مشک است و زنبور عسل شهد در دهان دارد.
3- سوسن بوی خوش دارد و بوته ی گل سرخ شکوفا شده است و باآمدن اردیبهشت زین مثل بهشت جاودان زیبا شده است.
4- مرغ حق خود را از شاخه ی درخت آویخته است و سیاهی بال زاغ به گونه ای است که انگار بر بالهایش غالیه مالیده است.
5- ابر بهاری از دور می آید و ابر چون اسب سیاهی است که از سمش مروارید ارزشمند(باران)ریخته است.
7- مرغابی سفیدآنقدر تمیز است که گویی لباسش را با صابون شسته است و سرخی پای کبک به شکلی است که انگار پایش را در کاسه ی خون فرو برده است.
8- بلبل بر شاخه های پر طراوت گل سرخ به نغمه خوانی مشغول استودر بهارسبزه در صحرا روییده است.
9- لاله در کنار جویبارشکفته است. چادر سبزه،سبز رنگ و چادر لاله سرخ آتشین است.
درس ۱۹ دماوندیه :
1- ای دماوند که همچون دیو سپیدی اسیر و بی حرکت هستی.ای گنبد بلند آسمان!
2- چون سربازی کلاهخودی از نقره (برف)بر سر گذاشته ای و کمربندی آهنین (سنگهای میانه کوه)به کمر بسته ای.
3- برای این که مردم چهره ات را نبینند روی زیبایت را در ÷شت ابر ÷نهان کرده ای.(بسیار بلندی)
4- برای این که از هم صحبتی با انسان های حیوان صفت و این مردم نامبارک شیطان صفت نجات یابی،
5- با خورشید پیمان دوستی بسته ای و با سیاره ی مشتری ،هم پیمان شده ای. ( بسیار بلندی)
6- وقتی که زمین از ستم آسمان این چنین خفه و ساکت و معلق شد،
7- از خشم و عصبانیت مشتی بر آسمان زد. ای دماوند تو همان مشت هستی.
8- تو مشت درشت روزگارهستی که از گذشت قرنهای طولانی به میراث مانده ای.
9- ای مشت زمین!(دماوند)به آسمان برو و چند ضربه به آن بزن .(ناخر سندی شاعر از تقدیر )
10- نه نه تو مشت روزگار نیستی.ای کوه من از سخنی که گفتم راضی نیستم .
11- تو قلب یخ زده و غمگین زمین هستی که مدتی است از درد ورم کرده ای .
12- برای اینکه درد ورم تسکین یابد بر روی آن کافور( برف ) مالیده اند .
13- ای دل روزگار (دماوند)منفجر شو!وآن آتش خشم درونت را پنهان شده مپسند.
14- ساکت مباش . سخن بگو افسرده و غمگین مباش .شادمانه بخند.
15- خشم درونت رامخفی نکن و از این شاعر جان سوخته نصیحتی را بپذیر.
16- اگر آتش خشم درونت را پنهان نگه داری به جان تو قسم که جانت را می سوزاند.
17- آسمان شیطان صفت نیرنگ باز بر دهان عمیق تو بندی محکم بسته است .
18- حتی اگر مرا بکشند من بند دهانت را باز می کنم. (به تو آزادی بیان می دهم. )
19- از خشم درونم برقی بیرون می فرستم که دهان بند تو را بسوزاند .
20- من این کار رامی کنم و امیدوارم که این کار در نظر تو خوشایند باشد.
21- تو آزاد شوی و مثل دیوی که از زندان نجات یافته باشد فریاد بکشی.
22- فریاد تو در سراسر ایران حرکت و بیداری ایجاد می کند.
23- و از برق دهانه ی آتشفشانت به همه جای ایران روشنی برسد.
24- ای مادر پیر ! دماوند ! این نصیحت فرزند بد بخت خود (شاعر) راگوش کن .
25- آن روسری سفید که نماد عجز و ناتوانی است از سر بردار و بر تختی کبود که نشان شوکت و قدرت است بنشین.
26- مثل اژدهای سمی و شیر قدرتمند خشمگین فریاد کن.
27- این حکومت ظالمانه را که بر ریا و دورویی بنا شده است ریشه کن و نابود کن.
28- بنای این حکومت را از پایه خراب کن زیرا باید ظلم را ریشه کن و نابود کرد .
29- انتقام انسانهای دانا و عاقل را از این حاکمان بی عقل و پست بگیر .
درس ۲۳ می تراود مهتاب
1- نور مهتاب همچون قطرات آب از دیواره ی کوزه ی ماه تراوش می کند.
2- افرادِآگاهِ معدودی در این جامعه ی شب زده
و تیره از ستم همچون شب
تاب می درخشند .
3- حتی یک لحظه هم مردم ِ این اجتماع از
خوابِ غفلت برنمی خیزند
،اما ؛
4- غمِ حاصل از بی خبری این مردمِ غافل ؛
5 – خواب و آرامش را از چشمانِ اشک آلود من گرفته است .
6- سپیده دم همچون من نگران و منتظر ایستاده
است (تا شبِ غفلت به پایان رسد )
8/7- صبح از من می خواهد ،که از نفس مسیحایی و جان بخش ِ او ،برای این
قوم غفلت زده ،خبری بیاورم و آنها را از زندگی حقیقی آگاه سازم .
10/9 – اما در راهِ رسیدن به این آرزو (بیداری مرد م ) تنها رنج و اندوه بسیار نصیبم می شود .
11- ساقه ی نازک ِ گلِ آرزوهایم (بیداری مردم ) ،
12- که باجان آن را پروردم؛
13- وبا همه ی وجود آن را آبیاری و مراقبت کردم ؛
14- افسوس که در کنارم ، درهم شکسته و پژمرده می شود (امیدی به بیداری
مردم ندارم ).
15 - در این تاریکزارِ اجتماع سعی و تلاش می کنم .
16- تا دری در مقابل ِاندیشه و بینش ِ مردمِ غافل باز کنم.
17- بیهوده انتظار
میکشم؛
18- که کسی دری به رویم بگشاید .
19 - 20- با این تلاش من در و دیوارِ این اجتماعِ فرسوده همچون آوار بر سرم فرو می ریزد.
21- نور مهتاب همچون قطرات آب از دیواره ی کوزه ی ماه به بیرون تراوش می کند.
22- افرادِآگاهِ معدودی در این جامعه ی تاریک همچون شب تاب می درخشند .
24/23- مردی تنها (نیما ) بر درِ دهکده ی ِ
اجتماع ایستاده است
/ با پایی که از پیمودنِ راهِ درازِ رسیدن به آرزوها آزرده شده
،
25- کوله باری از غم و اندوه بر دوش دارد .
26- در حالیکه با نا
امیدی دست بر
چارچوب ِ در دارد ،با خود می گوید :
28/27- غمِ حاصل از بی خبری این مردمِ غافل ؛ خواب را از چشمانِ اشک آلود من گرفته است .
درس ۲۵ (صدای پای آب )
- اهلِ کاشانم (زادگاه )
2 - ... . 3- درآمدی مختصر دارم
، کمی هوش و اندکی ذوق .
4- مادری دارم باروحی سبز و لطیف و باطراوت .
5- دوستانی پاک و بی آلایش چون آبِ روان .
6- وخدایی که بسیار به من نزدیک است
،
7- و در کنارِ همه ی پدیده های کوچک و بزرگ حضور اورا احساس می کنم .
8- من مسلمانم ( بانگاهی نو )
9- تمامی جلوه های زیبای هستی قبله گاهِ من است .
10- چشمه همچون جانمازی است که مرا به سمت ِ پاکی و طراوت فرا می
خواند . نور ،مهرِ نمازِ من است و جلوه ای است از پرتوهای ایزدی .
11- دشت و همه ی گستره ی زمین چون سجاده ای در برابرم گشوده شده و مرا
به سجده می خواند . :
(همه ی پدیده ها مرا به سوی خدا می خوانند.)
12- من با هر تابش نور برای رازو نیاز با خالق آماده می شوم
.
13- نمازم همچون ماه و طیفِ نور سرشار از روشنایی و معرفت است .
14- نمازم زلال و خالص است. 15- نمازم سرشار از لطافت است .
16- هنگامیکه نسیم بر بلندایِ سرشاخه های سرو اذان می گوید وآنها را به حرکت درمی آورد به نماز می ایستم .
17- با هر رویش سبزه و علف مشغولِ نماز می شوم.
18 - با هر خیزش ِ موج برای نماز قیام می کنم .
:(همواره با دیدن ِ پدیده های خلقت مشغول تسبیح و تدبر هستم .)
19- اهلِ کاشانم (کاشانی به وسعتِ همه یِ جهان ) ،
20- پیشه ی من نقاشی است .
22-21- هراز گاهی تابلو هایی چون قفس با رنگ می سازم وبه شما می فروشم ، تابلوهایی که ( همچون قفس ) نغمه های عاشقانه ی ِ دلِ من در آن ها زندانی شده .
24-23- (این قفسها ی ساخته از رنگ (تابلو ) را به شما می فروشم ) تا با نگاه کردن به آن ها دلتان ( که تنهاست ) تازه شود /( با نگاه کردن به آنها حسِ تنهایی دوباره در دلِ شما زنده و تازه شود) .
25- چه خیال های بیهوده ای ، ... می دانم ؛
26- تابلوها ی نقاشی ِ من بی روح اند .
27- به خوبی می دانم تابلوهای نقاشیِ من مثل ِ حوضِ بی ماهی ، حس و حرکت وپویایی ندارد.
29- 28- نمی دانم که چرا مردم نجابت را تنها به اسب و و زیبایی راتنها به کبوتر نسبت می دهند ؛
30 – چرا هیچکس به کرکس به عنوان پدیده یِ زیبا و شگفت ِ خلقت نمی نگرد.
31- آیا گل های ِ کوچکِ شبدر در عظمت و شکوهِ خلقت از لاله هایِ قرمزکم ترند ؟
32- باید نوع ِ نگاهمان رانسبت به پدیده هاو جهان هستی تغییر دهیم و عادت ها را کنار بگذاریم .
33- ما نمی توانیم به حقیقتِ اسرارِ هستی دست پیدا کنیم .
36-34- اما شاید رسالت و وظیفه ی ما این باشد که ، میانِ آموزه های عرفانی و هیاهوومظاهرِ تکنولوژی عصر حاضر ، گوش به آوازِ حـقیـقت بســپاریم.
پیش از تو :
1- ای امام قبل از تو مردم متحد نبودند و حکومت استبدادی مانده بود و آزادی از راه نمی رسید.
2- دسته های مردم در ایران قبل از انقلاب بسیار بودند اما افسوس جرات اتحاد نداشتند.
3- در ایران قبل از انقلاب که چون کویر سوخته و بی بهار بود حتی علف نمی توانست زیبا شود.
4- بهار آزادی در عمق زمین پنهان بود اما بدون تو مقدمات آشکار شدنش فراهم نبود .
5- دل های مردم اگر چه صاف بود ولی مردم از ترس ظلم و ستم با هم صمیمی نمی شدند .
6- عشق مثل عقده ای در بغض پنهان بود و این عقیده انگار تصمیم نداشت که هیچگاه گشوده شود.